سفارش تبلیغ
ابزار بهینه سازی سایت
ابزار بهینه سازی سایت











وبلاگ شخصی محمد ظهراوی

در میان 27 نوع احساس
 
حس " غم " با 120 ساعت ، ماندگارترین حس در بدن انسان است.

ولی شادی فقط 36 ساعت عمر دارد!!
میزان ماندگاری احساس به ترتیب عبارتند از:
غم 120 ساعت
نفرت 60 ساعت
شادی 36 ساعت
درماندگی ، امید ، اضطراب ، ناامیدی و خشنودی 24 ساعت
حسادت 15 ساعت
آرامش 8 ساعت
اشتیاق 6 ساعت

برای پیشرفت، ایمان به هدف و سخت کوشی نیاز است؛
کاش غم را به دلمان راه ندهیم که بیرون کردنش سخت است.


نوشته شده در دوشنبه 94/11/12ساعت 7:30 عصر توسط محمد ظهراوی نظرات ( ) |

شکسپیر گفت :
من همیشه خوشحالم، می دانید چرا؟


برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظاری ندارم ..
انتظارات همیشه صدمه زننده هستند ..
زندگی کوتاه است .....

پس به زندگی ات عشق بورز ..خوشحال باش ..و لبخند بزن ..
فقط برای خودت زندگی کن و ..
قبل از اینکه صحبت کنی ؛ گوش کن ..قبل از اینکه بنویسی ؛ فکر کن ..
قبل از اینکه خرج کنی ؛ درآمد داشته باش ..
قبل از اینکه دعا کنی ؛ ببخش ..
قبل از اینکه صدمه بزنی ؛ احساس کن ..
قبل از تنفر ؛ عشق بورز ..
زندگی این است ..احساسش کن، زندگی کن و لذت ببر ..
زندگی این است،احساسش کن، زندگی کن و لذت ببر ..


نوشته شده در دوشنبه 94/11/12ساعت 7:28 عصر توسط محمد ظهراوی نظرات ( ) |

 

یعقوب لیث سیستانی(صفاری) پادشاه سلسله صفاریان و نخستین شهریار ایرانی پس از اسلام، شبی هرچه کرد خوابش نبرد. غلامان را گفت حکما به کسی ظلم شده او را بیابید. پس از کمی جست و جو غلامان بازگشتند و گفتند سلطان به سلامت باشد؛ دادخواهی نیافتیم اما سلطان را دوباره خواب نیامد.

پس خود برخواست و با جامه مبدل از قصر بیرون شد. در پشت قصر ناله ای شنید که : (خدایا! یعقوب هم اینک به خوشی در قصر خویش نشسته و در نزدیک قصرش اینچنین ستم می شود.)

 سلطان گفت چه میگویی؟

 اینک من یعقوبم و از پی تو آمده ام. بگو ماجرا چیست؟

آن مرد گفت:

 یکی از خواص تو که نامش را نمیدانم، شبها به خانه ی من می آید و به زور زن من را مورد آزار و اذیت قرار میدهد.

سلطان گفت:

 اکنون کجاست؟

 مرد گفت:

 شاید رفته باشد.

 شاه گفت:

هرگاه آمد، مرا خبر کن و آن مرد را به نگهبان قصر معرفی کرد و گفت هر زمان این مرد مرا خواست، به من برسانیدش حتی اگر در نماز باشم.

شب بعد، باز همان سرهنگ به خانه آن مرد بینوا رفت. مرد مظلوم به سرای سلطان شتافت. یعقوب لیث سیستانی، با شمشیر برهنه به راه افتاد. در نزدیکی خانه صدای عیش مرد را شنید. دستور داد تا چراغها و آتشدان ها را خاموش کنند آنگاه ظالم را با شمشیر کشت. پس از آن دستور داد تا چراغ افروزند و در صورت کشته نگریست؛ پس در دم سر به سجده نهاد، آنگاه صاحب خانه را گفت قدری نان بیاورید که بسیار گرسنه ام.

 صاحبخانه گفت:

 پادشاهی چون تو چگونه به نان درویشی چون من قناعت توان کردن؟

 شاه گفت:

هرچه هست بیاور.

مرد پاره ای نان آورد و سبب خاموش و روشن کردن چراغ و سجده و نان خواستن سلطان را پرسید.

سلطان گفت:

آن شب که از ماجرای تو آگاه شدم، با خود اندیشیدم در زمان سلطنت من، کسی جرأت این کار را ندارد مگر یکی از فرزندانم. پس گفتم چراغ را خاموش کن تا محبت پدری مانع اجرای عدالت نشود، چراغ که روشن شد، دیدم بیگانه است. پس سجده شکر گذاشتم. اما غذا خواستنم از این رو بود که از آن هنگام که از چنین ظلمی در سرزمین خود آگاه شدم، با پروردگار خود پیمان بستم لب به آب و غذا نزنم تا داد تو را از آن ستمگر بستانم. اکنون از آن ساعت تا به حال چیزی نخورده ام...

گر به دولت برسی مست نگردی ، مردی

گر به ذلت برسی پست نگردی ، مردی

اهل عالم همه بازیچه ی دست هوسند

 

گر تو بازیچه ی این دست نگردی ، مردی


نوشته شده در پنج شنبه 94/11/8ساعت 2:6 عصر توسط محمد ظهراوی نظرات ( ) |

 

یعقوب لیث ، چهره پرآوازه سیستان و پایه گذار انقلابى رهایى بخش بر ضدّ حکومت خونخوار و ظالم و ستمکار عباسى ، در ابتداى جوانى روى گرزاده اى بیش نبود .

مدتى به کار روى گرى مشغول بود و پاداش کارش را سخاوتمندانه با جوانان هم سن و سالش مى خورد .

سخاوت و شجاعت و آزادمنشى او ، عامل گرد آمدن جوانانى متهور و سخت کوش به گرد او شد .

با دست برداشتن از روى گرى ، همراه جوانان مجذوبش به شغلى دیگر روى آورد . از آن شغل هم روى گردان شد و بنا گذاشت همراه یارانش دستبردى به خزانه اموال امیر سیستان بزند . از آنجا که خزانه در حفاظت نیرویى کارآمد قرار داشت و دستبرد به آن به آسانى ممکن نبود ، بنا گذاشتند از بیرون شهر با کندن کانالى تا زیر کف خزانه به اموال امیر دست یابند و با شتاب و سرعت همه را تصرف کنند .

کندن کانال شش ماه به طول انجامید . عاقبت نیمه شبى با سوراخ کردن کف خزانه وارد خزانه شدند و همه طلا و نقره و جواهرات قیمتى و درهم و دینار را به صورتى که مأموران بیرون خزانه نفهمند در کیسه هاى متعددى جمع کردند و آماده بردن اموال از راه کانال به بیرون شهر بودند که یعقوب در تاریکى نیمه شب چشمش به چیزى گوهر مانند افتاد که درخشندگى خاصّى داشت . از آنجا که تاریکى شدید مانع شناخت آن بود ، با زبانش عنصر بدست آمده را امتحان کرد و یافت که قطعه اى نمک بلورین است ، به تمام همراهانش دستور داد اموال را بگذارید و از راه کانال به طرف بیرون شهر حرکت کنید .

جوانان مطیع او با دست خالى به بیرون شهر آمدند و علّت این کار را از یعقوب جویا شدند . یعقوب گفت : با این که پس از شش ماه زحمت مداوم ، خود را به خزانه رساندیم و اقتضا داشت همه اموال گرد آمده در خزانه را تصرف کنیم ، ولى من با چشیدن نمک امیر سیستان ، از مردانگى و انصاف دور دیدم که اموال او را به غارت بریم !!

مأموران حفاظت ، پس از باز کردن درِ خزانه ، از دیدن وضع خزانه و کانالى که با مهارت هر چه تمامتر زده شده بود ، و به ویژه از بجا ماندن اموال و طلا و نقره و درهم و دینار شگفت زده شدند و جریان امر را به امیر سیستان گزارش دادند . امیر دستور داد جارچیان در شهر آواز بردارند که دزد خزانه هر که هست ، خود را به امیر بشناساند تا از لطف و احسان امیر بهره مند شود.

یعقوب بدون دغدغه خاطر خود را به امیر سیستان معرفى کرد و از این که نمک خورده و نمکدان شکستن را دور از مردانگى و انصاف دیده ، داد سخن داد .

امیر سیستان از بودن چنین جوان شجاع ، پرکار ، باانصاف و داراى صفت مردانگى بسیار خوشحال شد و او را به منصب باارزش امارت لشکر سیستان برگزید و یعقوب از همانجا راه ترقى و کمال را تا درگیر شدن با حکومت عباسیان آلوده براى نجات مظلومان پیمود .


نوشته شده در چهارشنبه 94/11/7ساعت 11:40 عصر توسط محمد ظهراوی نظرات ( ) |

 

استاد حسین انصاریان می فرماید:

مترجم تفسیر بسیار مهم « المیزان » ، استاد بزرگوار حضرت آقاى سید محمد باقر موسوى همدانى ، در روز جمعه شانزدهم شوال 1413 ساعت 9 صبح در شهر قم حکایت زیر را براى این عبد ضعیف و خطاکار مسکین نقل کرد :

در منطقه گنداب همدان که امروز جزء شهر شده ، مردى بود شرور ، عرق خور و دایم الخمر به نام على گندابى .

او در عین اینکه توجهى به واقعیات دینى نداشت و سر و کارش با اهل فسق و فجور بود ، ولى برقى از بعضى از مسایل اخلاقى در وجودش درخشش داشت .

روزى در یکى از مناطق خوش آب و هواى شهر با یکى از دوستانش روى تخت قهوه خانه براى صرف چاى نشسته بود .

هیکل زیبا ، بدن خوش اندام و چهره باز و بانشاط او جلب توجه مى کرد .

کلاه مخملى پرقیمتى که به سر داشت بر زیبایى او افزوده بود ، ناگهان کلاه را از سر برداشت و زیر پاى خود قرار داد ، رفیقش به او نهیب زد : با کلاه چه مى کنى ؟ جواب داد : اندکى آرام باش و حوصله و صبر به خرج بده ، پس از چند دقیقه کلاه را از زیر پا درآورد و به سر گذاشت . سپس گفت : اى دوست من ! زن جوان شوهردارى در حال عبور از کنار این قهوه خانه بود ، اگر مرا با این کلاه و قیافه مى دید شاید به نظرش مى آمد که من از شوهرش زیبایى بیشترى دارم ، در آن حال ممکن بود نسبت به شوهرش سردى دل پیش آید ، نخواستم با کلاهى که به من جلوه بیشترى داده گرمى بین یک زن و شوهر به سردى بنشیند .

در همدان روضه خوان معروفى بود به نام شیخ حسن ، مردى بود باتقوا ، متدین ، و مورد توجه . مى گوید : در ایام عاشورا در بعد از ظهرى به محله حصار در بیرون همدان براى روضه خوانى رفته بودم ، کمى دیر شد ، وقتى به جانب شهر بازگشتم دروازه را بسته بودند ، در زدم ، صداى على گندابى را شنیدم که مست و لا یعقل پشت در بود ، فریاد زد : کیست ؟ گفتم : شیخ حسن روضه خوان هستم ، در را باز کرد و فریاد زد : تا الآن کجا بودى ؟ گفتم : به محله حصار براى ذکر مصیبت حضرت سید الشهدا (علیه السلام)رفته بودم ، گفت : براى من هم روضه بخوان ، گفتم: روضه مستمع و منبر مى خواهد ، گفت : اینجا همه چیز هست ، سپس به حال سجده رفت ، گفت : پشت من منبر و خود من هم مستمع ، بر پشت من بنشین و مصیبت قمر بنى هاشم بخوان!

از ترس چاره اى ندیدم ، بر پشت او نشستم ، روضه خواندم ، او گریه بسیار کرد ، من هم به دنبال حال او حال عجیبى پیدا کردم ، حالى که در تمام عمرم به آن صورت حال نکرده بودم . با تمام شدن روضه من ، مستى او هم تمام شد و انقلاب عجیبى در درون او پدید آمد !

پس از مدتى از برکت آن توسل ، به مشاهد مشرفه عراق رفت ، امامان بزرگوار را زیارت نمود ، سپس رحل اقامت به نجف انداخت .

در آن زمان میرزاى شیرازى صاحب فتواى معروف تحریم تنباکو در نجف بود ، على گندابى جانماز خود را براى نماز پشت سر میرزا قرار مى داد ، مدتها در نماز جماعت آن مرد بزرگ شرکت مى کرد .

شبى در بین نماز مغرب و عشاء به میرزا خبر دادند فلان عالم بزرگ از دنیا رفته ، دستور داد او را در دالان وصل به حرم دفن کنند ، بلافاصله قبرى آماده شد ، پس از سلام نماز عشا به میرزا عرضه داشتند : آن عالم گویا مبتلا به سکته شده بود و به خواست حق از حال سکته درآمد ، ناگهان على گندابى همانطور که روى جانماز نشسته بود از دنیا رفت ، میرزا دستور داد على گندابى را در همان قبر دفن کردند !


نوشته شده در چهارشنبه 94/11/7ساعت 11:12 عصر توسط محمد ظهراوی نظرات ( ) |

   1   2   3      >

 Design By : Pichak